ابزار وبمستر

Snow Alone | سایت اسنوالون - Love & Romance

Snow Alone | سایت اسنوالون

سایت عاشقانه اسنو الون بزرگترین مرجع مطالب عاشقانـه , دلنوشته های رمانتیک , تصاویر عاشقانه و دل نوشته

به وبسایت ما خوش آمدید

Snow Alone | سایت اسنوالون

سایت عاشقانه اسنو الون بزرگترین مرجع مطالب عاشقانـه , دلنوشته های رمانتیک , تصاویر عاشقانه و دل نوشته

برای مشاهده مطالب سایت دکمه زیر را کلیک نمایید

Snow Alone | سایت اسنوالون

سایت عاشقانه اسنو الون بزرگترین مرجع مطالب عاشقانـه , دلنوشته های رمانتیک , تصاویر عاشقانه و دل نوشته

اسنوالون، بزرگترین مرجع مطالب و نوشته های خاص

Snow Alone | سایت اسنوالون

سایت عاشقانه اسنو الون بزرگترین مرجع مطالب عاشقانـه , دلنوشته های رمانتیک , تصاویر عاشقانه و دل نوشته

Snow Alone | سایت اسنوالون

با ما در ارتباط باشید

موزیک پلیر

درباره سایت

logo

با ما در ارتباط باشید

تماس با ما

توضیحات

سایت عاشقانه اسنو الون مرجع مطالب خاص و دستنویس عاشقانه است که امیدواریم با حمایت های شما مخاطبان عزیز این وبسایت بتوانیم خدمات بهتری را خدمت شما کاربران عزیز ارائه دهیم.

Love & Romance


Love & Romance

می دانی ..!؟؟

پای دلدادگی که می رسد باید بگویی هرچه بادا باد ...!
و پایِ تمامِ خواستنت بایستی ...!!
باید چشم و گوشت را ببندی و تنها "او" دیدنی شود ...!!!
باید آنقدر مردانه پایِ دوستت دارم گفتن هایت بایستی
که هیچ‌ کس نفهمد پشتِ این همه یک دندگی یک دختر است ...!
با تمام ظرافت هایِ زنانه اش ...!!
باید آنقدر عاشقانه چشم بدوزی که هیچ‌ کس نفهمد
پشتِ این نگاهِ مهربان یک مرد است ...!
با تمام سر سختی هایش ...!!
وقتی "ما" می شوید
کوه شوید پشتِ هم پا به پایِ هم ...!!
و نگذارید هر بی سر و پایی خاطرِ خاطرخواهیتان را در هم بریزد ...!!!

نظرات

  • تو خوب باش ، حتی اَگر

    آدم های اطرافت خوب نیستند ،

    تو خوب باش ، حتی اَگر هم

    از خوبـ♥ــی هایت سو استفاده کردند ،

    تو خوب باش ، حتی اَگر

    جواب خوبی هایت را با بدی دادند ،

    تو خوب باش ، همین خوب ها هستند

    زمین را برای زندَگی زیبــــ♥ـــــا می کنند
  • در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
    اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم
    یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
    یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
    خاموش مکن آتش افروخته ام را
    بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم .
  • ♡❀عشق بے ثمر❀♡

    بیدل دهلوی » غزلیات


    چنین‌کزتاب می‌گلبرک حسنت شعله رنگ افتد

    مصور گر کشد نقش تو آتش در فرنگ افتد

    به دل پایی زن و بگذرکه با این سرگرانیها

    تأمل گر کنی در خانهٔ آیینه سنگ افتد

    جهان شور نفس دارد ز پاس دل مشو غافل

    که این آیینه هرگه افتد از دستت به رنگ افتد

    به تدبیر صفای طینت ظالم مبر زحمت

    سیاهی نیست ممکن از سر داغ پلنگ افتد

    مآل کار طاقتها به عجز آوردن است اینجا

    چو جولان منفعل‌ گردد به بوس پای لنگ افتد

    اگر مردی ز ترک ‌کینه صید رستگاری ‌کن

    به قید زه نمی‌ماند کمان چون بی‌خدنگ افتد

    تجدد پرفشان و غره ی عمر ابد بودن

    نیاز خضر کن راهی‌که در صحرای بنگ افتد

    ز خارا قیر می‌جوشاند اندوه‌گرانجانی

    عرق می‌آرد آن باری‌که بر دوش درنگ افتد

    قناعت ساحل امن است‌، افسون طمع مشنو

    مبادا کشی درویش در کام نهنگ افتد

    نفس پر می‌زند، چون صبح‌، دستی در گریبان زن

    که فرصت دامن دیگر ندارد تا به چنگ افتد

    قبول نازنینان تحفه‌ای دیگر نمی‌خواهد

    الهی چون حنا خونی‌ که دارم نیمرنک افتد

    ز افراط هوس ترسم بضاعت‌گم‌کنی بیدل

    تبسم وقف لب کن گو معاش خنده تنگ افتد
  • ♡❀عشق بے ثمر❀♡

    بیدل دهلوی » غزلیات


    گذشت عمر و دل از حرص سر نمی‌تابد

    کسی عنانم از این راه بر نمی‌تابد

    درای محمل فرصت خروش صور گرفت

    هنوز گوش من بی خبر نمی‌تابد

    جهان ز مغز خرد پنبه‌زار اوهام است

    چه سود برق جنون یک شرر نمی‌تابد

    غبار عجز من و دامن خط تسلیم

    ز پا فتادگی از جاده سر نمی‌تابد

    نگاهم از کمر یار فرق نتوان کرد

    کسی دو رشته بهم اینقدر نمی‌تابد

    نشان من مگر از بی‌نشان توانی یافت

    و گرنه هستی عاشق اثر نمی‌تابد

    نمی‌توان زکف خاک من غبار انگیخت

    جبین عجز به جز سجده بر نمی‌تابد

    نزاکتی‌ست در آیینه خانهٔ هستی

    که چون حباب هوای نظر نمی‌تابد

    نگاه بر مژه دامن‌فشان استغناست

    دماغ وحشت من بال و پر نمی‌تابد

    خروش دهر بلند است بر تغافل زن

    که این فسانه به جز گوش کر نمی‌تابد

    شبی به روز رساندن‌ کمال فرصت ماست

    چو شمع کوکب ما تا سحر نمی‌تابد

    ز خویش می‌روم اینک تو هم بیا بیدل

    که قاصد آمد و هوشم خبر نمی‌تابد
  • ♡❀عشق بے ثمر❀♡

    بیدل دهلوی » غزلیات


    چو ناله گرد نمودم اثر نمی‌تابد

    بهار من هوس رنگ برنمی‌تابد

    به یک نظر ز سراپای من قناعت کن

    که داغ عرض مکرر شرر نمی‌تابد

    به طبع بختم اگر خواب غالب است چه سود

    که پنجهٔ مژه‌ام هیچ برنمی‌تابد

    اشاره می‌کند از پا نشستن ‌کهسار

    که بار نالهٔ دل هرکمر نمی‌تابد

    گرفته است خیالت فضای امکان را

    چه مهر و ماه‌ که بر بام و در نمی‌تابد

    گشاد و بست نگاهی ز دل غنیمت دان

    چراغ راه نفس آنقدر نمی‌تابد

    نصیب نالهٔ ما هیچ جا رسیدن نیست

    نهال یاس خیال ثمر نمی‌تابد

    طراوت عرق شرم ما سیه کاری‌ست

    که این ستاره به شام دگر نمی‌تابد

    غبار آینه اظهار جوهر است اینجا

    صفای طبع غرور هنر نمی‌تابد

    طلسم‌خویش شکستن علاج‌ کلفت ماست

    که شب نمی‌گذرد تا سحر نمی‌تابد

    نگاه ما ز تماشای غیر مستغنی است

    برون خوبش چراغ‌گهر نمی‌تابد

    حباب سخت دلیرانه می‌زند بر موج

    دل‌گرفته ز شمشیر سر نمی‌تابد

    چو اشک درگره خود چکیدنی دارم

    دماغ آبله تنن بیش برنمی‌تابد

    خیال بسمل نیرنگ حیرتم بیدل

    به خون تپیدن من بال و پر نمی‌تابد
  • ♡❀عشق بے ثمر❀♡

    بیدل دهلوی » غزلیات


    شب‌که توفان جوشی چشم ترم آمد به یاد

    فکر دل‌ کردم بلای دیگرم آمد به یاد

    با کدامین آبرو خاک درش خواهی شدن

    داغ شو ای جبهه دامان ترم آمد به یاد

    نقش پایی‌ کرد گل بیتابی ا‌م در خون نشاند

    پهلویی بر خاک دیدم بسترم آمد به یاد

    ذره را دیدم پرافشان هوای نیستی

    نقطه‌ای از انتخاب دفترم آمد به یاد

    سجده منظورکی‌ام نقش جبینم جوش زد

    خاک جولانکه خواهم شد سرم آمد به یاد

    در گریبان غوطه خوردم رستم از آشوت دهر

    کشتی‌ام می‌برد توفان لنگرم آمد به یاد

    پی‌تو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم

    سوختم برخویش ‌تا خاکسترم آمد به یاد

    تا سحر بی‌پرده‌گردد شبنم از خود رفته است

    الوداع ای همنشینان دلبرم آمد به یاد

    جراتم از خجلت بیدستگاهی داغ ‌کرد

    ناله شد پرواز تا عجز پرم آمد به یاد

    حسرت توفان بهار عالم مخموریم

    هرقدرگردید رنگم ساغرم آمد به یاد

    ای فراموشی ‌کجایی تا به فریادم رسی

    باز احوال دل غم‌پرورم آمد به یاد

    بیدل اظهار کمالم محو نقصان بوده است

    تا شکست آیینه، عرض جوهرم آمد به یاد
  • ♡❀عشق بے ثمر❀♡

    بیدل دهلوی » غزلیات


    شوق تو به مشت پرم آتش زد و سر داد

    پرواز من آیینهٔ امکان به شرر داد

    از یک مژه شوقی که به آن جلوه ‌گشودم

    بر هر بن مو حیرتم آغوش دگر داد

    صد چاک زد آیینه ز جوهر به‌ گرببان

    اظهارکمال اینقدرم داد هنر داد

    ما بیخبران رنگ اثر باخته بودیم

    از رفتن دل‌گرد خرام که خبر داد

    شب مصرعی از خاطر من‌ گشت فراموش

    حسرت چقدر یادم از آن موی کمر داد

    ضبط نفسم قابل دیدار برآورد

    آن ریشه که دل کاشته بود آینه برداد

    زان صبح بناگوش جنون ‌کرد نسیمی

    هر موج ازبن بحر گریبان به گهر داد

    یک ذره ندیدم که به طاووس نماند

    نیرنگ خیالت به هزار آینه پر داد

    از بس عرق‌آلود تمنای تو مردم

    چون ابر غبارم به هوا جبههٔ تر داد

    عمری زتحیر زدم آیینه به صیقل

    تا دقت فکرم مژه خواباند و نظر داد

    بیدل چمنستان وفا داغ طرب بود

    رنگم به شکستی زد و پرواز سحر داد
  • ♡❀عشق بے ثمر❀♡

    بیدل دهلوی » غزلیات


    شب‌که باد جلوه‌ات چشم خیالم آب داد

    حیرت بیتابی ام آیینه بر سیماب داد

    در محبت خودگدازی هم نشاط دیگر است

    هر قدر دل آب‌ کردم یادم از مهتاب داد

    با قضا غیر از ضعیفی پیش بردن مشکل است

    پنجهٔ خورشید را نتوان به ‌کوشش تاب داد

    تا کی از وضع حسد خواهی مشوش زیستن

    عافیت بر باد دادن را نباید آب داد

    چین ابرو, رنگ موج امن را درهم شکست

    تنگ چشمی خار و خس در دید‌گرداب داد

    تا توانی لب فروبند از فسون ما و من

    رشته بی‌ساز است نتوان زحمت مضراب داد

    گر همه در بزم خاک تیره بارت داده‌اند

    سایه‌وار !زکف* نشاید دامن آداب داد

    غفلت هستی‌ست اینجا، ساز بیداری ‌کجاست

    همچو مخمل بایدم تا مرگ داد خواب داد

    شش‌جهت راه من ازگرد تظلم بسته شد

    بر در دل می‌برم از مطلب نایاب داد

    پاس ناموس وفایم دل به درد آورده است

    پیش خود باید جواب خاطر احباب داد

    بیدل از لعلش به چندین رنگ محو حسرتم

    این نمکدان داد آرامم به چشم خواب داد
  • ♡❀عشق بے ثمر❀♡

    بیدل دهلوی » غزلیات


    سیل غمی‌ که داد جهان خراب داد

    خاکم به باد داد به رنگی ‌که آب داد

    راحت درین بساط جنون‌خیز مشکلست

    مخمل اگر شوی نتوان تن به خواب داد

    یارب چه مشربم‌ که درین شعله انجمن

    گردون می‌ام به ساغر اشک باب داد

    اینست اگر شمار تب و تاب زندگی

    امروز می‌توان به قیامت حساب داد

    بر موج آفتی‌ که امید کنار نیست

    تدبیر رخت اینقدرم اضطراب داد

    سستی چه ممکن است رود از بنای عمر

    نتوان به هپچ پیچ و خم این رشته تاب داد

    وقت ترحم است‌کنون ای نسیم صبح

    کان شوخ اختیار به دست نقاب داد

    صد نوبهار خون شد و یک غنچه رنگ بست

    تا بوسه رخش ناز ترا بر رکاب داد

    یارب چه سحر کرد خط عنبرین یار

    کزجوی شب به مزرع خورشید آب داد

    تا می به لعل او رسد از خویش رفته است

    شبنم نمی‌توان به کف آفتاب داد

    انجام کار باده ‌کشان جز خمار نیست

    خمیازه‌های جام می‌ام این شراب داد

    ‌ببدل سوال چشم بتان را طرف مشو

    یعنی که سرمه ناشده باید جواب داد
  • ♡❀عشق بے ثمر❀♡

    بیدل دهلوی » غزلیات


    حسنی که یادش آینهٔ حیرت آب داد

    زان رنگ جلوه کرد که داد نقاب داد

    هرجا بهار جلوه او در نظر گذشت

    شکی‌که سر زد از مژه بوی‌گلاب داد

    یک -جلوه داشت عاشق ومعشوق پیش این

    خون ‌گردد امتیاز که عرض حجاب داد

    پرواز شوق از عرق شرم‌گل نکرد

    خاکم غبارهای تپیدن به آب داد

    از حرص این قدر غم سباب می کشم

    لب‌تشنگی سرم به محیط سراب داد

    آخر ز گریه نشئهٔ شوقم بلند شد

    اشک آنقدر چکید که جام شراب داد

    زان گلستان که رنگ گلش داغ لاله است

    نشکفت غنچه‌ای‌که نه بوی‌کباب داد

    کم‌فرصتی به عرض تماشای این محیط

    آیینهٔ خیال به دست حباب داد

    از بس که معنی‌ام رقمی جز هوا نداشت

    گردون به نقطهٔ شررم انتخاب داد

    داغم ز رشک منتظری کز هجوم شوق

    جان داد اگر به قاصد جانان جواب داد

    چون صبح در معاملهٔ‌ گیر و دار عمر

    چندان نه‌ایم ساده که باید حساب‌ داد

    بیدل ز آبروطلبی دست شسته‌ایم

    کاین آرزو بنای دو عالم به آب داد
  • نه این عکسای غیراخلاقی رو گفتم
    • اسنو الون

  • ♡❀عشق بے ثمر❀♡

    بیدل دهلوی » غزلیات


    بیا ای جام و مینای طرب نقش‌کف پایت

    خرام موج می مخمور طرز آمدنهایت

    نفس در سینه‌، نکهت آشیان خلد توصیفت

    نگه در دیده شبنم پرور باغ تماشایت

    شکوه جلوه‌ات جز در فضای دل نمی‌گنجد

    جهان پرگردد ازآیینه تا خالی شود جایت

    پر اسان است اگرتوفیق بخشد نور بیتابی

    تماشای بهشت ازگوشهٔ چشم تمنایت

    توان در موج ساغر غوطه زد از نقش پیشانی

    به مستی‌گر دهد فرمان نگاه نشئه پیمایت

    فروغ شمع هم مشکل تواند رنگ‌گرداندن

    در آن محفل‌که منع دور ساغر باشد ایمایت

    مروت صرف ایجادت‌کرم فیض خدا دادت

    ادب تعمیر بنیادت حیا آثار سیمایت

    نظراندیشی وهمم به داغ غیر می‌سوزد

    دلی آیینه سازم‌کز تو ریزم رنگ همتایت

    هواخوه تو اکسیر سعادت در بغل دارد

    نفس بودم سحرگل‌کردم از فیض دعاهایت

    تهی از سجدهٔ شوقت سر مویی نمی‌یابم

    سراپادر جبین می‌غلتم از یاد سراپایت

    اثر محو دعای بیدل است امید آن دارد

    که بالد دین و دنیا در پناه دین و دنیایت
  • ♡❀عشق بے ثمر❀♡

    بیدل دهلوی » غزلیات


    بهار آیینهٔ رنگی‌که باشد صرف آیینت

    شکفتن فرش گلزاری‌که بوسد پای رنگینت

    عرق ساز حیا از جبهه‌ات ناز دگر دارد

    به‌شبنم داده خورشیدی گهرپرداز پروینت

    خجالت در مزاج بوی‌گل می‌پرورد شبنم

    به‌آن‌طرزسخن‌یعنی نسیم برگ نسرینت

    چه امکان است همسنگ ترازوی توگردیدن

    مگرکوه وقار آیینه پردازد ز تمکینت

    نمی‌چیند به یک دریا عرق جزشرم همواری

    تبسمهای موج‌گوهر از ابروی پرچینت

    تحیر صید مژگان هم بهشتی در نظر دارد

    به زیر بال طاووس است دل در چنگ شاهینت

    وفا سر بر خط عهدت‌کرم فرمانبر جهدت

    ترحم بندهٔ‌کیشت‌، مروت امت دینت

    زیارتگاه یکتایی‌ست الفت خانهٔ دلها

    نگردد غافل از آیینه یارب چشم حق‌بینت

    به منع حسرت بیدل‌که دارد ناز خودکامی

    شکر هم می‌خورد آب از تبسمهای شیرینت
  • ♡❀عشق بے ثمر❀♡

    بیدل دهلوی
    بیدل دهلوی » غزلیات


    نسزد به وضع فسردگی ز بهار دل مژه بستنت

    که ‌گداخت جوهر رنگ و بو به فشار غنچه نشستنت

    مکش ای حباب بقا هوس، الم ستمگری نفس

    چقدر گره به دل افکند خم و پیچ رشته گسستنت

    به تکلف قدح هوس سر وبرگ حوصله باختی

    نرسیده نشئهٔ همتی ز ترنگ ذوق شکستنت

    چه نمود فرصت بیش وکم‌که رمیدی از چمن عدم

    ننشست رنگ تاملی چوشراربرزخ جستنت

    تو نوای محفل غیرتی ز چه روفسردهٔ غفلتی

    نفسی‌ که زخمه به تار زد که نبود اشارهٔ رستنت

    همه دم ز قلزم‌ کبریا تب شوق می‌زند این صلا

    که فریب موج گهر مخور ز دو روزه آبله بستنت

    چه وفاست بیدل سخت‌جان‌ که دم جد‌‌ایی دوستان

    جگر ستمزده خون شود ز حیای سینه نخستنت
  • ♡❀عشق بے ثمر❀♡

    بیدل دهلوی » غزلیات


    زهی هنگامهٔ امکان‌، جنون‌ساز غریبانت

    زمین و آسمان یک چاک دامن تا گریبانت

    کتاب معرفت سطری ز درس فهم مجهولت

    دو عالم آگهی تعبیری از خواب پریشانت

    کدامین راه و کو منزل‌، ‌کجا می‌تازی ای غافل

    به فکر دشت و در مُردی و در جیب است میدانت

    به انداز تغافل تا به کی خواهی جنون کردن

    غبار انگیخت از عالم به پای خفته جولانت

    به پیش پا نمی‌بینی چه افسون است تحقیقت

    زبان خود نمی‌فهمی چه نیرنگ است عرفانت

    نه‌غیری خوانده‌افسونت نه لیلی‌کرده مجنونت

    همان ‌شوق تو مفتونت همان چشم تو حیرانت

    پی تحقیق‌گردی می‌کنی از دور و بیتابی

    ندانم اینقدر بر خود که افشانده‌ست دامانت

    شهادت تا رموز غیب پر بی ‌پرده بود اینجا

    اگر می‌گشتی آگاه از گشاد و بست مژگانت

    جهانی نقش بستی لیک ننمود‌ی به‌کس بیدل

    به این‌حیرت چه ‌مکتوبی ‌که نتوان خواند عنوانت
  • ♡❀عشق بے ثمر❀♡

    بیدل دهلوی » غزلیات


    جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت

    چه سنگ بود یارب سایهٔ دیوار مژگانت

    تحیر بر سراپای تو واکرده‌ست آغوشی

    که چون طاووس نتوان دید بیرون‌گلستانت

    کدورت تا نچیند جوهر شمشیر استغنا

    به‌جای خون عرق می‌ریزد از زخم شهیدانت

    بهارت را فسون اختراعی بود مستوری

    قبای ناز چون‌گل‌کرد پیش‌از رنگ عریانت

    مگر پشت لبی خواهد تبسم سبزکرد امشب

    قیامت بر جگر می‌خندد ازگرد نمکدانت

    به شوخیهای استغنا نگه‌واری تغافل زن

    سرشکم لغزشی دارد نیاز طرز مستانت

    سواد ناز روشن‌کرد حسن از سعی تعمیرم

    سفالی یافت درگل‌کردن این خاک ریحانت

    چه نیرنگ است سامان تماشاخانهٔ هستی

    مژه بر خویش واکردم جهانی‌گشت حیرانت

    شکست دل به آن شوخی ز هم پاشید اجزایم

    که‌گل‌کرد از غبارم‌گردهٔ تصویر پیمانت

    به رنگی‌گل نکردم‌کز حجابت برنیاوردم

    مصور داشت در نقشم کشیدنهای دامانت

    حریف معنی تحقیق آسان‌کس نشد بیدل

    چوتار سبحه چندین نقب‌می‌خواهدگریبانت
  • صبر حدی دارد


    خشم حدی دارد


    مهربانی حدی دارد


    بی وفایی حدی دارد


    اما عشق هیچ حد و مرزی ندارد


    وقتی دیوانه وار عاشقش میشوی ...


    نمیدانم چند نفر در این هیاهوی غریب عاشقند


    خدایا تو بزرگی من هزاران بار معجزه هایت را دیده ام...
  • ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ …
    ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ …
    ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ …
    ﻭ ﻧﻪ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﺩ …
    ﻭ ﻧﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ …
    ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺷﻌﻔﯽ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ …
    ﺑﺎ ﺩﻟﻢ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ … !
    هر جای دنیا میخواهی باش …
    من احساسم را با همین دست نوشته ها
    به قلبت میرسانم

ارسال نظر

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

شب

علی سلطانی

وقتی از پشت تلفن
با صدای خواب آلودت
شب بخیر میگویی ؛
من که هیچ ،
کلاغ های لم داده روی
دکل مخابرات هم به خواب میروند

شب

علی سلطانی

بدون شب بخیر گفتن ات هم میتوانم بخوابم عزیزم!
اما فرق زیادی ست بین کسی که ...
چشمانش را می بندد و خوابش میبرد
با کسی که چشمانش را می بندد و تقلا می کند تا خوابش ببرد

شب

علی سلطانی

از دست پزشک کاری ساخته نیست
قرص های خواب بیهوده اند
چاره را خودم میدانم
به هر بدبختی که شده می خوابم
کافیست
قول بدهی که به خوابم می آیی!

با ما در ارتباط باشید

ما دوست داریم از نظرات شما در اطلاع باشیم

تماس با ما

Email: snowalone.ir@gmail.com


اینستاگرام
فرم تماس با ما

منتظر تماس تان هستیم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic